«وقتی بیست و چهار سالم بود از آمریکا برگشتم. همهی فامیل برای استقبال به فرودگاه اومده بودند. سر کوچه برام گوسفند قربونی کردند. اهل محل جمع شده بودند و هر کدوم دوست داشتند که من رو از نزدیک ببینند. خالهام وقتی من رو دید، در آغوشم گرفت و با صدای بلند گفت: «این جوان خوش قد و بالای خوشتیپ، خواهرزادهی منه» صدای کِل زدن او و...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است